برچسب:
نویسنده: رویا کاشانی
دیشب خونه بابا بزرگ بودیم تولد بابارو گرفتیم... اخرشب ظرفارو شستیم شانسی گوشیمو نگا کردم دیدم سیالات انداختتم خب
زهر مارم شد دیشب خب
دیشب تا صب کابوس دیدم ... گریه کردم ... ولی بازم مث قبل روی پای خودم وایسادم... ب درک... این نیز بگذرد
..
برچسب:
نویسنده: رویا کاشانی
با تنهاییایی که نمیشه قسمتش کنم با کسی
با گریه هایی ک همش سهم منه...
با همه اینا
بازم خدا میبینه و نگاه نمیکنه...
برچسب:
نویسنده: رویا کاشانی
عصبیه...
وقتی بش کاریو میسپرن تا لحظه اخر انجام نمیده
حال حوصله هیچ کاریو ندارع
ذوق زندگی نداره.
کوچیکترین چیز میرنجونتش
طاقت یه ذره ناراحتی پدرمادرشو نداره ولی می رنجونتشون...
دلش هم قد چیزی ک تظاهر میکنه سنگ نیس
..
اون اسمش فاطمس...
همونی ک امشب برای بار هزارم فکر مرگ[بخوانید خودکشی] ب سرش زد....
خیلی خستس... خیلی
برچسب:
نویسنده: رویا کاشانی